این دو درخت !  

درخواست حذف این مطلب
یکبار یک درخت سنجد را از نزدیک دیدم . کنار جوی آب کم عمقی رشد کرده بود . تنه و شاخه هایش اندکی به سمت جوی آب خمیده شده بودند . بیست - سی ساله به نظر می رسید (؟)بازیگوشانه با شاخه هایش بازی !!! و برگ های نقره ای زیباش رو نوازش !!! . در آن فصل میوه نداشت ، پس من به اشتباه فکر !!! که یک درخت زیتونه ، چون این دو از لحاظ ظاهر ، بسیار به هم شبیه هستند ! !!! نان محلی من را از اشتباه درآوردند .اما چیزی که اونروز ، در مورد درخت سنجد برای من بسیار خوشایند بود ، عطر جالب

ادامه مطلب  

در جستجوی زمان از دست رفته !  

درخواست حذف این مطلب
از یک نویسنده ی پیر شنیدم که گفت : " من 'هنر'ی را می پسندم که خودش را نفروشد !" در باب این جمله بسیار می توان گفت ؛ اما چیزی که امروز قصد دارم درباره اش بنویسم نه بحث فلسفه ی هنر و بازار فروشش که درواقع نوع و شیوه ی کار !!! سیستم منطقی و تفکراتی خودم است ! چیزی که اخیرا در مورد خودم کشف !!! !! حقیقتش من همیشه خودم رو بابت ذهن متخیل و خلاقم دوست داشتم و همواره سعی ام بر این بوده که خودم را آنگونه معرفی کنم ، اما گویا سیستم تفکراتی و منطقی من بیشتر تما

ادامه مطلب  

این روزها  

درخواست حذف این مطلب
!!! شب تا صبح برف بارید . صبح که بیدار شدیم بیایم شرکت با دیدن منظره بیرون دلم غنج رفت. خدای من انقدر خوشحال بودم که همش میخندیدم. تو راه کلی از شهر برفی مون !!! گرفتم و عشق !!! اومدم شرکت . رفتم اتاق بچه ها گفتم سلااااااااااااااااااااام روز برفی تون مبااااااااااااااااااارک. اونا هم بهم میخندیدن. کلی مس !!! ه بازی در آوردیم بعدم رفتیم با بچه ها چندتا ع !!! گرفتیم و اومدم تو اتاقم. ولی دلم همش پشت پنجره بود. هوا وحشتناک سرررررررررررررررررررررررد بود ول

ادامه مطلب  

هوراااااااااااااااااااا  

درخواست حذف این مطلب
چند روزی بود میخواستم بنویسم ، چند بار وبو باز !!! هی به صفحه ش زل زدم و هر چی فکر !!! نتونستم چیزی بنویسم با اینکه کلی حرف داشتم ولی امروز و درست ده دقیقه پیش اتفاقی افتاد که گفتم باید ثبتش کنم:اولین برف امسال شروع به با !!! کرد. خدایا شکرتسرم پایین بود و مشغول کار بودم. یه دفعه سرم و آوردم بالا و دونه های پشمکی برف و دیدم . انقدر ذوق زده شدم که سریع رفتم در اتاق و باز !!! و محو نگاش شدم. خیلی زیباست خیلیفک کنم بعد سه سال برف باریده . آ !!! ین بار کلی تو شرک

ادامه مطلب  

84- این یعنی  

درخواست حذف این مطلب
 اول سلام و دوم بسم الله الرحمن الرحیم.. هر چند سلام خودش اسم خداست. الان اینجا میگم تولدت مبارک بخاطر اینکه شاید نباشم روز تولدت رو بهت تبریک بگم توی این سالها همیشه سعی !!! اولین نفر باشم که تولدت رو بهت تبریک میگم یادت باشه توی این سالهای دور از تو بودن و بی تو بودن خیلی بهم سخت گذشت خیلی از داخل سوختم ولی خندیدم تا مبادا فاز غم بدم گناهی نداری.. نفرین به اونهایی که دست تو رو از دستم جدا !!! نه سال.. شوخی نیست.. سوختم و سوختم.. انگار بهم 90 سال گذشت م

ادامه مطلب  

78- خاطره از  

درخواست حذف این مطلب
نوجوان بودم و توی سرم هزارجور شرارت و جنگولک بازی.. دو سه روزی بود که از خونه بیرون نیومده بودم بخاطر شیرین کاریها و دسته گلهایی که همش به آب میدادم.. سره محمود بیچاره رو ش !!! ته بودم و توی این چند روز مادرش بدجور توی کمینم بود.. بخاطر همین یه جورایی توی خونه زندانی بودم  طوری که برای رفتن به مدرسه مثل یوزپلنگ ها نامحسوس رفت و آمد می !!! .. اما حالا دیگه تقریبا آبها از آسیاب افتاده بود و داشتم میرفتم تا از اون کتاب گریددانگلیش رو بگیرم.. اون هم قو

ادامه مطلب  

قسمت دوم داستان کوتاه دختر خیانت کار  

درخواست حذف این مطلب
پسر: هـِِّــه (گریه) دختر: وا میگی چی شده یا نه پسر: هیچی نگو !!! ت شو هیچی نمیخوام بشنوم دختر: میگم چی شده اینکارا یعنی چی اصن علی کیه  پسر: علی رفیق صمیمیه دختر: اه پسر: چی؟ دختر: هیچی  پسر: بازم نمیشناسیش؟ دختر: ببخشید بهت نگفتم عشقم  پسر: چیو ؟ دختر: من انروز در گیت !!! منتظر ماشین بودم  پسر: خب دختر: یهو علی امد گفت اجی برسونمت منم دیدم دوست توعه قبول !!! پسر: ....  دختر: بخدا راس میگم پسر: ..... دختر: چیه خب بخدا همین بود ک گفتم پسر: پس چرا گفتی نمیشناسیش؟

ادامه مطلب  

داستان زیبا  

درخواست حذف این مطلب
بخون خیلی قشنگہ دختر:سلام  پسر:سلام عشقم خوبـی؟ دختر:نہ  پسر:چرا عشقم کی اذیتت کردھ... دختر:هیچی ولش کن  پسر:بگو ببینم چی شدھ؟ دختر:بہ پسره بعد مدرسه میاد اذیتم میکنہ پسر:چی؟؟؟؟؟؟فردا درستش میکنم فردای اونروز پسر رفت در مدرسه عشقشو وقتی تعطیل شدن دید دوتا پسر افتادن دنبال عشقشو همش پشت سرش تیکه میندازن عشقش. یه لحظه خون جلو چشمشو گرفتو رفت پسرارو برد تو کوچه و انقد عصبانی بود ک نفهمید چیشد و تا به خودش اومد دید پسره تو کوچه پهن شده و خ

ادامه مطلب  

دِیوید خفن  

درخواست حذف این مطلب
سلاااام بچه هااااامروووز بد نبوووودخوب بودا کلی خندیدیم ولی احتمالا چون داودی جون اصلا اعصاب مصاب نداشتن امرووزو اینکه کلیی امتحان و کااار داشتیم خیلی خوب نبوداول که رفتیم تو مدرسه داودی جونو دیدیم تو دفتراز پنجره داشت ماهارو دید میزدمنو سارا هم شروع کردیم از همون موقع قربونش رفتنرفتیم !!! خونه نشستیم تا برنامه شروع بشههنگامه اومد گفت بچه ها تحقیق علومو نوشتین؟یا ابلفضلللل کدووووم تحقیق؟؟؟نشونم داد یاسی زد تو گوشم گفت یی چرا نگفتی به

ادامه مطلب  

غر های امروز  

درخواست حذف این مطلب
اول !!! رو میگم. !!! یه امتحان باحال ریاضی بود که از ساعت هشت و نیم بود تا سه و نیم عصر. با غ گروه شدیم. من و ص و غ و ز. ص موافق نبود. منم قبلن موافق نبودم. ولی پارسال وقتی نیومد خیلی ناراحت شد. امسال اومد. ولی همونی شد که به خاطرش میکفتیم نه. اونروز بد نبود. ولی یه حالی بود. یه جورایی اعصاب خوردکن بود. ز خیلی داره داغون میشه. من و ص خوبیم. غ هم اولاش بد بود کم کم داره عادت میکنه. ولی ز خیلی داغونه. خیلی. فقط باید به حرف زدن ادامه داد. تنها کاری که میشه کرد. اد

ادامه مطلب  

عنوان قرار بود یه چی باشه که خیلی زیاد بود، بردم ته متن! :|  

درخواست حذف این مطلب
برای رفت، من با کلی ذوق و هیجان و پیش زمینه و تصور، سوار هواپیما شدم بیشتر هم برا چند تا چیزش بود:اول خوش آمد گویی و لبخند عمیق مهمانداراش،دوم اون علامتای مهماندارا که می گن دو در در طرفین و اینا :)))بعد هم این که کنار پنجره بشینم و موقع پرواز ابرا رو ببینم...اونروز هم کلی ابر خوشگل تو هوا(!) بود!ولی وقتی رفتم داخل، مهمانداراش لبخندشون اون عمقی که من انتظار داشتم رو نداشت! :/صندلیِ من هم اون صندلی های وسط هواپیما بود بنابراین از پنجره بی نصیب موندم

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
طبق معمول آ !!! هفته کلی درس داریم...دوشب هست که تقریباً ساعت سه میخوابم، حجم درس ها خیلی زیاد شده، انشاءالله دی ماه میریم مشهد یعنی دقیقاً موقع فرجه ها،ولی اگه خدا بخواد حتماً میرم...قراره کتاب "امیل" از ژان ژاک روسو البته این کتاب هایی که میخونم جنبه تربیتی و برنامه ریزی داره و مرتبط با رشتم ولی بهترین که خوندم البته دوسش داشتم سوپ جوجه بود کلی داستان کوتاه داشت...اونروز برای اولین بار حلوا درست !!! ، برای شادی روح همه اموات... پنجشنبه هف

ادامه مطلب  

انتخاب یا اجبار  

درخواست حذف این مطلب
شجاعت میخواد که به کمتر از ایده آلِ زندگیت قانع نشی! نه اون ایده آل افسانه ای و رویایی. ایده آلی که دست یافتنی باشه ولی فعلا نخواد که سر و کلش تو زندگیت پیدا شه. ایده آلی که شاید بشناسیش، شایدم نشناسیش! حداقل واسه دخترا خیلی شجاعت میخواد ترس از تنهایی که خوره وار میافته به جونشونو پس بزننو بمونن تا شاید یه روز برسن به ایده آلشون، شایدم هیچوقت نرسن! شجاعت میخواد بارها و بارها به جواب ازدواج کردی بگن نه، اونقدر بگن نه تا روزی برسه که به لفظ عامیا

ادامه مطلب  

****  

درخواست حذف این مطلب
چند مدته به فکر یه کلاس آموزشی ام ولی شرایطش فراهم نمیشه تا اینکه !!! میره کلاس زبان و ویس هایی رو که آ !!! کلاس میگیره برای منم میریزه از سه جلسه من فعلا جلسه ی اول رو گوش دادم در حد مکالمه ی روزمره رو یاد گرفتم و هرروز هم کلی با ویس ها تمرین میکنم تا قشنگ یاد بگیرم و کلی هم ذوق میکنم:)))) +امروز با یکی از دوستام حرف میزدم که از فانتزی هاش با همسرش میگفت یه لحظه خنده ام گرقت از تفاوت فکری که تو ذهنشه و زندگی که داره یه لحظه فقط یه لحظه آینده اش رو پیش ب

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
  60 کیلو شدم هورااااا  :))))  باشگاه رژیم تمرینای تو خونه همه چی اوکیه فقط اونروز خم شدم یهو کمرم گرفت تا شبش خیلی درد داشت ولی فرداش خوب شد اما نه کامل هنوز کمی حس درد دارم بعضی وقتا چی میشد سرکوچه ی باشگاه بود من میتونستم همیشه برم :(        

ادامه مطلب  

لج  

درخواست حذف این مطلب
امروز لج کرده بودم و بابت !!! ب از دلش درنیاوردم... اونم که خدای لج!!!! هیچی دیگه امروز کلا دو کلمه حرف زدیم... تا شب که آشتی کردیم... ای خدا دلم لرزید وقتی گفتم بش چرا !!! ب برام توضیح ندادی که چرا اونطوریی برخورد کردی و گفت که بخدا از خستگی بی هوش شدم !!! ب و درکم کن... عزیزدلممممم... حالا فال امروزم رو ببینید: « تو فرد مغروری هستی و این غرور بعضی اوقات دست و پا گیر می‌شود. بهتر است این‌بار تو قدم پیش بگذاری و موضوع را حل و فصل کنی.» انگار واقعا بعضی وقتا در

ادامه مطلب  

ما چهارتا  

درخواست حذف این مطلب
قسمت سوم: با یه صدای بم و مردونه که ارامش بخش بود چشمامو باز !!! .حس !!! مردم تو بهشتم..اون پسری که هنوز اسمشو کشف نکرده بودیم دم در اتاق وایساده بود و هی میگفت:خانوم..خانوم میشه پاشین؟.. منم چشمامو باز !!! .وقتی دیدمش کلی وحشت !!! .بچه هام پشتش با چشمای پف کرده و قیافه های بهم ریخته وایساده بودن. منم خودمو خیلی ریل !!! نشون دادم . عادی بلند شدمو رفتم از اتا قش بیرون.اونم رفت تو و درو بست. اووف چقدر مغرور بود. رو !!! بچه ها گفتم:بچه ها چی شد؟ ایدا گفت:من که خو د

ادامه مطلب  

ما چهارتا  

درخواست حذف این مطلب
قسمت دوم: تا رسیدیم خونه همه مثه جنازه افتادیم این ور اونورو مثه کبکی که سرش میره تو برف سرامونو کردیم تو گوشیامون.. من که اصن نفهمیدم چجوری خوابم برد.صبح که پاشدم نزدیکای ساعت 9:30 صبح بود.. با اون پسرا ساعت 3 بعد از ظهر قرار داشتیم..پیش خودم فکر !!! بچه هارو بیدار کنم تا باهم بریم یه دور بزنیم تا یکم سرحال بشیم.. درجا بلند شدمو رفتم بچه هارو بلند !!! .. _پاشیین بچه ها.. ثمره:براچی؟ هستی:بابا بزار بخو م. ایدا ام که قربونش برم انگار نه انگار همون طوری خو د

ادامه مطلب  

ورق هفده  

درخواست حذف این مطلب
مانی موند پیشم تا اواسط اسفند و با هم برگشتیم. یعنی ۳ هفته باهام بود روز و شب. با پدرش در تماس بود و کاراشو  انجام میدیا و نزدیک عید تق و لق بود. با هم  برگشتیم  و واسه عید هیچ برنامه ای نداشتیم. وقتی بر گشتیم  باهم  مانی رفت خانه خودشو منم پیش مامان و بابام. اون شب تو شلوغی دم عید و خونه ت ی مانی خواست بیاد با پدرش برای صحبت. شب اومدن پدر و برادر و زن داداشش و خواهر و آ !!! ین نفر مادرش طلبکارانه! این قرار نبود بیاد که. ولی تو لحظه  آ !!! چ

ادامه مطلب  

هیس همه جا ارومه سکوت سرد نشکن  

درخواست حذف این مطلب
به نام خودش  پدر بزرگم خداروشکر حالش خوبه خطر رفع شده و سه روز دیگه مرخص میشه خدایا شکرت ..خداروشکر به موقع متوجه شدن  امروز به یاد مادربزرگ خد امرزم افتادم اون هم همینطوری شد بخاطر همین ترسیدم و سردرد خیلی بدی گرفتم ولی مامان و بابا که رفتن پیشش و برگشتن گفتن حالش خوبه یکم بهتر شدم خدایا شکرت خدایا همه مریض هارو شفا بده ... امشب با مامان تنها بودیم رو پله ها نشسته بودیم یکم صحبت کردیم باهم  بهش گفتم مامان میدونی چرا اونروز نیومدم؟ گفت نه چرا؟

ادامه مطلب